تبلیغات
پسرک

پیوست - انتقال!

شنبه 13 مرداد 1386 , توسط پرهام خوشبخت

Bustop's Weblog

... وبلاگ Kerry هم که مطالبش پاک شده بود را بیخیال شدم، الان هم اومدم تو ایستگاه اتوبوس تا ببینم ماشین گیرم میاد یا نه(!)، بعضی از مطالب وبلاگ parham69 را که دوست داشتم منتقل کردم انجا؛ الان دوست دارم انجا بنویسم فقط انجا! یه چند وقت می نویسم در مورد کامپیوتر، اینترنت، خاطرات، داستان، سولفیل(تغیر داده شده ی کلمه ی فیلسوف) و احساس نامفهوم(Kerryتقریبا همش احساس نامفوم بود، نوشته هایی که در لحظه احساس را بیان می کند و در ظاهر نوشته هایی بی معنی) و اگه خوش گذشت و خوب بود می مونم اگرم دیدم خوب نیست برمیگردم پرهام69 خودم

هری پاتر و یل سیستان

جمعه 12 مرداد 1386 , توسط پرهام خوشبخت

نیما دهقانی

            کنون رزم پاتر و رستم بگوش

                                              دگرها شنیدی خوب این هم روش

دیدن هری پاتر رستم را:

رستم از یازده نبرد خونین باز می گردد...افراسیاب و سهراب و اکوان دیو و اسفندیار را نگون ساخته است. لیک اکنون بسی علاف است و طفلک بر سر کوچه نشستی و با رخش هی می رود تا دور برگردان و بر می گردد...

به رستم می گویند هری پاتر آمده و او را به نبرد دعوت کرده...رستم که دلش لک زده برای یک جنگ حسابی، راهی می شود....

میدان نبرد-خارجی-روز

هری با قدم های محکم رسید        صدای هری را چو رستم شنید

پرید رستم از زین رخش خودش        هری هم پیاده شد از آذرخش

نگه در نگه....دشت خاموش و خف        جهانی فرو رفته کلا به کف

همه مات و مبهوت این ماجرا        که رستم چه خواهد کند بچه را؟

رستم تک و تنها و ایرانیان محل رخش هم به او نگذاشته بودند. عوضش سپاه پاتریان تا دلت بخواهد مملو بود از هوادار و چیرلیدر و خرده ساحر.

سپاه دلیران که زاغارت بود        ولی تیم پاتر ز هاگوارت بود

رون و هرمیون...چو شخص مدیر که اسمش فراموش کردم حقیر!

- - -

- نیما دهقانی، چلچراغ شماره 256 صفحه 19 نوشته بود(هفته پیش)

خوب بود؟ می خواستم زودتر بذارمش نشد، ادامه هم داره به نام رجز خوانی دو پهلوان ولی دیگه اون خیلی زیاد بود خودتون برین از آرشیو مجله بگیرید(آرشیو مجله دقیقا کجای مجله میشه؟!:d). می تونید هم صبر کنید تا آخر ماه احتمالا در سایت چلچراغ متن را ببینید.

زندگی زیبا

یکشنبه 7 مرداد 1386 , توسط پرهام خوشبخت

- پنجشنبه شب عروسی بود،

- جمعه بعد از ظهر ختم،

- جمعه شب تولد،

- شنبه شب سالگرد ازدواج.

جالبه ها !

... اگر مراسمی، مجلسی بود در خدمتیم.

... امشب یه بچه ی ناز عمو فلهام صدام کرد

یک روز با یه آمریکایی

چهارشنبه 3 مرداد 1386 , توسط پرهام خوشبخت

نسیم آلمان با یک آمریکایی آشنا شده، چند وقت پیش عقد کردن. قرار به زودی بیان ایران، Fred می خواد ایران را ببینه ولی یکم می ترسه!

- پرواز کردن، تا 4-5 ساعت دیگه احتمالا میرسن، فرودگاه جلوش را می گیرن(تو آمریکایی هستی)، از هر ده تا انگشت اثر انگشت میگیرن(جای اثر انگشت های پا بسیار خالی است!) و یکم معطلش می کنند تا زنگ بزنند اینور و اونور ببینند امنیت اجتماعی در خطر نباشه.

- سه شنبه، ساعت 4 خانه ما، نسیم را بعد از دو سال میبینم فرد را هم خیلی دوست داشتم از نزدیک ببینم و باهاش حرف بزنم.

هیکل درشت ولی آروم با شوخی های زبانی!

فارسی که حرف میزدیم ساکت مینشست(هنوز بلد نیست) بقیه هم که حرف میزدن با اون من ساکت میشستم!

-بهش گفتم thanks، گفت خواهش می کنم(اصلا انتظار نداشتم فارسی بگه!)

- فرد فهمیده بود من اینگلیسیم ضعیف، میاد میشینه کنارم شروع می کنه به حرف زدن هی می گه تو باید با من حرف بزنی، بهم گفت من بهت اینگلیسی یاد میدم 

- همه با هم میام بیرون، شام جایی دعوتیم.

فرد فرهنگ، اخلاق و رفتار ما را نمیشناسه واسه همین بعضی از کارایی که میبینه همه می کنند را تکرار میکنه و میگیم این کارا چیه، اونجا تصمیم گرفتیم ما 7 تا دور هم بازی کنیم.

با گل یا پوچ شروع می کنیم، دو گروه میشیم یکم توضیح میدیم فرد میگه بلدم! بعدش هم بازی دست را می کنیم که دست را روی زمین میزنیم و میچرخه و اگر دوبار... این بازی را هم بلد بود!

میریم سراغ بازی چشمک(شما بلدین؟)، اون که این بازی را هم بلد بود

راستی قبل از شروع بازی میگه کسی که برنده میشه چیکار می کنه؟ آبجو می خره؟ گفتیم می خریم ولی مشکل اینه اینجا آبجو سخت پیدا میشه :p

- با همه دست میده و روبوسی میکنه، یکی از خانم هایی که آنجا هست دست نمیده و روبوسی هم نمیکنه و برای فرد در این مورد توضیح میده که دین... می گه مشکلی نیست و موقع رفتن یادش نگه میداره که با یه نفر نباید دست بده.

پ.ن: فهمیدم که زبان اصلا مهم نیست مهم برقراری ارتباط حالا با هر زبانی فرقی نداره و زبان مادری فرقش با زبان های دیگه اینه که این زبان را بلدیم بقیه را بلد نیستیم! و آدم های کشورهای مختلف می توانند همدیگر را درک کنند. من که ازش خوشم اومد good!

پ.ن2: باموچکا*، همیشه تو حیاط ولی اتاق من را بلده(!) امروز صبح اومده بود دمه پنجره انقدر صدا کرد به جای 9 ساعت شش از خواب بیدار شدم.(نافلا شده ها:p)

* باموچکا گربم که با اسم های نیه-توچکا، توچکا، باموچکا، بیا بیا و کوچک خوان صداش می کنند

*عکس باموچکا - لب پنجره

 نیه توچکا، گربه من

ما هم فیلتر می کنیم!

سه شنبه 2 مرداد 1386 , توسط پرهام خوشبخت

امروز از اون روزایی بود که احساس می کردم همه آدمهایی که میبینم را دوست دارم ولی الان اومدم تو نت، متاسفانه به وبلاگ http://safiholdin.blogfa.com/ برخوردم و کلا ریختم بهم! که آیا واقعا خیلی از آدمها نمی فهمند یا خودشون را نفهم نشون میدن(!)

- اونا سایت ها، وبلاگ ها و آدمهایی(آدمها!) که باهاشون سازگار نیست را فیلتر می کنند ما هم اونارا!

... من اصلا نمی تونم قبول کنم و باورم هم نمیشه که یکی مطلبی بنویسه به نام ؛آزادی می خواین که چی؟؛ !

صبر کن حالا!

:)

دوشنبه 1 مرداد 1386 , توسط پرهام خوشبخت

سعی کن بنویسی،

نوشتن خیلی کمک می کنه، حالا توی اون وبلاگ نه یه جای دیگه به یه اسم دیگه....

امیدوارم شاداب و موفق ببینمت.

Kill

شنبه 23 تیر 1386 , توسط پرهام خوشبخت

Kill

تو می تونی من را بکشی !

ولی اگه این حرف را زدم بدون که من را قبلا کشتی،

بدرک که کشتی؟

کشتی نه احمق کشتن to kill، به درک(؟)

درک با ددر فرق داره - کی می فهمه آخه، تازه بفهمه به من چه!

پیش دانشگاهی

چهارشنبه 20 تیر 1386 , توسط پرهام خوشبخت

پیش دانشگاهی جلال آل احمد - عکس از پرهام خوشبخت

... امروز دوربین بردم مدرسه، فیلم و عکس گرفتم.

... به نظرتون خوب توصیف کرده بودم؟!